تبلیغات
بسم الله الرحمن الرحیم

شاید اگر به یک رشتی بگویی «خوار ایمام»، قبل از هر چیز ذهنش درگیر فقر و فلاکت شود و بعد مغازه های سمساری و خنزر پنزر فروشی ها، و شاید آخرین چیزی که به ذهنش برسد مرقد حضرت فاطمه اُخری، دختر امام موسی کاظم (علیه السلام) و خواهر امام رضا باشد!

از قدیم ها هر کسی در رشت می خواسته جنس دست دوم بخرد یا وسایل کهنه و اوراقی خانه اش را بفروشد به «خوار ایمام» می رفت. هنوز هم اوضاع همین گونه است و در مسیر خیابان فرعی از بلوار شهید مطهری مغازه های سمساری فراوانی وجود دارد یا بهتر بگویم غیر از اینها چیزی نیست.




جایی خوانده بودم که حضرت امام موسی کاظم چهار دختر داشتند که هر چهار تن را فاطمه نام نهاده بودند و آنها را به ترتیب سن و سالشان: فاطمه کبری، فاطمه وُسطی، فاطمه صغری و فاطمه اُخری می نامیدند. فاطمه کبری همان حضرت معصومه هستند که مرقدشان در قم است. مرقد حضرت فاطمه اُخری در رشت چند سالی هست که در حال بازسازی است و هنوز به پایان نرسیده.




یادش بخیر در ایام کودکی همراه مادر می رفتیم آنجا برای پهن کردن سفره نذری، که دیگر کمتر خبری از آن است، طرف مردانه که اصلاً !
روز قبلش باید از سنگکی ماشینی خیابان سام، نان تهیه می کردیم... نمی دانم شاید صد تا نان که قهوه ای روشن بودند و شکل خطوط رویشان مثل پاراگراف های روزنامه بود! و چه طعم دلبرانه ای داشت که هنوز یادش دهانم را آب می اندازد. چند سالی است که آن سنگک ماشینی، جایش را داده به مغازه نان باگت و حجیم... نان می گرفتیم و در راه برگشت پنیر سیاه مزگی تالش هم می خریدیم و بعد می رفتیم بازارچه میرزا و سبزی خوردن هم می خریدیم و البته خرما که باید هسته اش را در می آوردیم و جایش مغز گردو می کاشتیم.

نان و پنیر و سبزی در کنار خرما و گاهی میوه در یک کیسه نایلون جا می گرفت و بعد همه را می بردیم «خوار ایمام» و روی سفره ای می گذاشتیم و هر زائری یکی از نایلون ها را برمی داشت و برای برآورده شدن نذر ما دعا می کرد... مردم اول نان و پنیر را می خوردند و بعد خرما را می گذاشتند دهانشان و هسته اش را دور می انداختند... و ما مسخره شان می کردیم که بابا این خرما ها هسته ندارد، آن که دور انداختی مغز گردو بود!

بچه که بودیم وقتی حوصله مان سر می رفت، می رفتیم در صحن حرم و با کفتر ها بازی می کردیم. پدر برایمان گندم می خرید تا دانه شان بدهیم. چند سال پیش برای کبوتر ها جای مخصوصی درست کردند که فقط باید همانجا دانه و ارزن ریخته می شد اما آن زمانها هر کودکی یک گوشه می ایستاد و دانه می ریخت و با دیگری کل می انداخت که کدامشان می تواند کبوتر بیشتری دور خودش جمع کند... بعد که تعداد کبوتر ها در گوشه ای زیاد می شد، دیگران می دویدند سمت او  و همه کبوترهای بیچاره را فراری می دادند.

امروز اما نه از آن جای مخصوص خبری هست و نه از کبوتر ها و نه بازی و شادی های بچگانه.


نوع مطلب : عکس متن