تبلیغات
بسم الله الرحمن الرحیم

می گفت یک رای من که تاثیری ندارد... بقیه هستند و رای می دهند... یاد آن حکایت افتادم و برایش تعریف کردم.
پاییز بود و برگ ریزان و حیاط بزرگ مدرسه و یک ناظم که چند تا از بچه های کلاسی را گلچین کرده بود و بعد از زنگ آخر، آورده بودشان در حیاط... به هر کدام از آنها یک کوزه داد و گفت که این کوزه ها را پر کنند و بعد ببرند انتهای حیاط و از آنجا، همه حیاط مدرسه را آبکشی و نظافت کنند.  بچه ها با شوق و علاقه به سمت آبخوری رفتند و کوزه ها را پر کردند و بردند و خالی کردند و آوردند و دوباره پر کردند... چند باری که این کار را انجام دادند، یکی از بچه ها خسته شد و با خودش گفت: چرا باید به خودم زحمت بدهم و کوزه ی پر از آب به این سنگینی را ببرم؟ حالا که بقیه هستند و دارند با کوزه هایشان، آب می ریزند... یک کوزه آب من، بین این همه دانش آموز، چه تاثیری دارد؟!

این بار که به آبخوری رسید، طوری وانمود کرد که انگار دارد کوزه اش را از آب پر می کند... در حالیکه هیچ آبی در کوزه اش نریخته بود، منتظر شد تا بقیه بچه ها، کوزه هایشان را پر کنند... همه پر کردند و با هم به آخر حیاط رفتند... پسرک هم مثل بقیه بچه ها، کوزه اش را برگرداند اما نه از کوزه خالی او صدای آب آمد و نه از کوزه ی دیگران... سرش را که برگرداند، دید همه کوزه ها خالی است... همه ی بچه ها به خیال اینکه دیگران کوزه شان را پر کرده اند، آب نیاورده بود... آقای ناظم از داخل دفتر مدرسه، آنها را تماشا می کرد و می خندید!

این اما حالا حکایت ماست که اگر هر کداممان فکر کنیم که دیگران هستند و رای می دهند و رای ما تاثیری ندارد، و به همین خاطر رای ندهیم، شاید ناگهان کسی نماند که رای داده باشد... آن وقت چه زجرآور است، دیدن خنده دیگران!


نوع مطلب : متن